|
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد پی نوشت: این روزها عجیب حا ل وهوای شعرهای محمدعلی بهمنی به سرم زده..در من قفسی هست !!! خودم را اسیر خودم کرده ام.. یک الگوی من در آوردی مسخره..خودم را درخودم کشته ام.. من قاتل خویشم...! مالیخولیای ذهنم را بی آنکه پس وپیشی باشد برای ویرایش می نویسم.. چنان به زندگی دچار شده ام که حال نوشتنم نیست! به زندگی دوخته شده ام.. مثل یک وصله ناجور! روزگار عجیبی است.. تنها تو هستی که تنهایی ات را با همه وجودت به دوش می کشی و یک جاده ی تا بی نهایت.... راهی که خودت هم نمی دانی آن سرش را به کدام دره دوخته اند... و تنها تو هستی و هیچ!! و تو تنها هستی !!!! چرت و پرت های عجیب و غریبی در سرم ووول می خورند.. که اجازه ندارند برای نوشته شدن.. چند وقتیست نفسم بالا نمی آید از این چرت و پرت های عجیب قشنگ.. + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 13:39 توسط سایه |
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو شعر از محمدعلی بهمنی... پی نوشت : این روزها دلتنگم و دلگیر.. نه برای پاییز نه برای خودم.. !!!گاهی مهم می شود عجیب.. کسی که حتی فکرش را ... !!! مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست با همه وجودم شادی و سلامتی را برای همه آرزو دارم... + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 12:8 توسط سایه |
من اینجا بس دلم تنگ است
پی نوشت: شاید بهانه ای باید .... برای رفتن و رسیدن.. نه اما... من همه بهانه ها را پشت این راه بی بازگشت گذاشتم به یادگار!!! شاید زمانه ای باید... به ایستادن ونفس کشیدن که آه ... باران باران... و من سردم یخم ـ دلتنگ و دلگیرم.. و آنقدر دستانم را از سرما به هم مالیدم که آتشی گویی زبانه می کشد در من.. و چنان سردم که گویی فصل فصل پاییز است... خزانم را نفهمیدی .. درد مشترک این بود!!!!! فهمیدن یا نفهمیدن مساله ای نیست... بگذار حل شده یا نشده .. بروم.. سکوت کنم.. خودم را بشکنم که تو را نشکسته باشم... بگذار بروم... + نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 12:34 توسط سایه |
خوشبختي .... خواننده : احسان خواجه اميري مي خواستم بت بگم چقدر پريشونم ديدم خودخواهيه؛ ديدم نمي تونم تحمل مي كنم بي تو به هر سختي به شرطي كه بدونم شاد و خوشبختي.... به شرطي بشنوم دنيات آرومه كه دوستش داري از چشمات معلومه يكي اونجاس يكي شبيه من يه ديوونه كه بيشتر از خودم قدرتو مي دونه چيكار كردي كه با قلبم به خاطر تو بي رحمم تو مي خندي ! چه شيرينه گذشتن!!!!! تا زه مي فهمم ...... تازه مي فهمم تو رو مي خوام تموم زندگيم اينه دارم مي رم ته ديوونگيم اينه نمي رسه به تو حتي صداي من تو خوشبختي همين بسه براي من چيكار كردي كه با قلبم به خاطر تو بي رحمم تو مي خندي !! چه شيرينه گذشتن..... تازه مي فهمم .... تازه مي فهمم پی نوشت : بازی گل یا پوچ را که یادت نرفته !!! گاهی وقتها می شود .. برای خنده ای کوتاه هم که شده هیچ گلی را نکاشت!!! گاهی می شود همه چیز را جور دیگری دید... جور دیگری ساخت.. سعی نکن در زندگی کسی باشی که جای بازی و حقه بازی را اشتباهی گرفته باشد. + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 23:27 توسط سایه |
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران... بزن شاید تو خاموشم کنی + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 17:49 توسط سایه |
I CANT WAIT TO BE WITH YOU AGAIN You don’t know اين شعر يكي از شعرايي كه خيلي دوست دارم و مدام زمزمه مي كنم هر كس لياقت مخاطب شدن اين شعر رو نداره. براتون معنيش رو مي نويسم: من ديگر تحمل دوري از تورا ندارم تو نمي دوني كه من چقدردلتنگت هستم من زندگي مي كنم هرروزي رو كه مي آيد وظايفم رو انجام مي دم زماني كه لازمه لبخند مي زنم حتي زماني قهقه مي زنم اما در درونم بسيار تنها هستم هر دقيقه (دور از تو ) يك ساعت و هرساعت يك روزبه نظر مي آد اونچه منو در پذيرفتن اين زمان توانا مي كنه فكر كردن به توست و دونستن اينكه به زودي در كنارت خواهم بود! من زبان نخوندم ترجمه ام هم چندان قوي نيست. در حد توانم نوشتم كه شما هم لذتي رو كه من از خوندن اين شعر مي برم درك كنين + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 14:58 توسط سایه |
باور نداشتم كه گل آرزوي من با دست نازنين تو بر خاك اوفتد با اينهمه هنوز به جان مي پرستمت بالله اگر كه عشق چنين پاك اوفتد مي بينمت هنوز به ديدار واپسين گريان درآمدي كه :" فريدون ، خدا نخواست !" غافل كه من به جز تو خدايي نداشتم اما دريغ و درد نگفتي چرا نخواست ! بيچاره دل خطاي تو درچشم او نكوست گويد به من :" هر آنچه كه او كرد خوب كرد!" "فرداي ما " نيامد و خورشيد آرزو تنها سپيده اي زدو آنك غروب كرد فريدون مشيري + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 19:40 توسط سایه |
در تمامي رنج هايي كه مي بريم... صبر ... اوج احترام به قوانين الهي است + نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 12:11 توسط سایه |
از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! **دکتر علی شریعتی** + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 17:48 توسط سایه |
تو كوچ كردي
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 20:23 توسط سایه |
|
| ||||||