تبليغاتX
چتـــــــر پاییزی

چتـــــــر پاییزی

جهان من وسعت سرودی است که با تو بخوانم

مویه و باران از من

سرود و صاعقه از تو

 

پی نوشت:

این روزها بهاری ترم از آنکه فکرش را بکنی..

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 10:11 توسط سایه |


 

باران که می بارد...

              دلم تنگ می شود..

                              راه می افتم...

بدون چتر...

من بغض می کنم...

آسمان گریه...

 

پی نوشت:

برخلاف متن بالا... حالم عجیب خوب می شود وقتی باران می بارد

که اگر بگذارندم ساعتها بدون چتر زیر باران راه می روم...

خدا را شکر که هنوز طعم ترد باران را از یاد نبرده ام وقتی سرم را ۳۶۰

درجه به سمت آسمان می چرخانم برای بلعیدن اولین قطره باران!!!

خدا را شکر که کودکی ام هنوز باز باران با ترانه را از حفظ و بلند بلند

می خواند در من ... و من کودک می شوم و همه ی غم های بزرگسالی ام

را می گذارم روی نیمکت پارک و شنگولانه می پرم توی هر گودال آبی که

دیدم.. بی توجه به عابری که تا زانو خیس آب و گل است اما با ریختن آب

گودال های کودکی من غرولندی می کند و می رود..

 مثلا می گوید خرس گنده!!!!

شاد بودن.. شاد زیستن اتفاقی نیست.. کافیست امتحان بکنی.

همین.

سایه ای از همین حوالی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 10:58 توسط سایه |


 

دنیای ما اندازه هم نیست

من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر می خوابم

من هرشبو تا صبح بیدارم

دنیای ما اندازه ی هم نیست

من خیلی وقتا ساکتم سردم

وقتی که می رم تو خودم شاید

پاییز سال بعد برگردم

دنیای ما اندازه هم نیست

می بوسمت اما ... .

نمی مونم!

تو دائم از آینده می پرسی

من حال فردامم نمی دونم

تو فکر یه آغوش محکم باش

آغوش این دیونه محکم نیست

صدبار گفتم باز یادت رفت

دنیای ما ..

اندازه هم نیست.

 

پی نوشت:

گاهی عجیب دیر می شود.. برای همرنگ هم شدن..

خزان کجا و این بهار نم زده کجا؟؟

شده تا به حال برای بودن چیزی تا انتهای مسیری را دویده باشی که حجوم خون از ریه ها به گلوت رو

 حس کرده باشی ... شده انقدر ایستاده باشی که خشک شدن تمام سلولهات رو یکی یکی مزه کنی

من اینروزها اینگونه ام: آنقدر دوویده ام که نای نفس کشیدنم نیست..... آنقدر ها ایستاده ام که همه

بادهای مخالف از رو رفته اند .. در تلاش برای از پا درآوردنم.. و آنقدر ها را تجربه کرده ام که می دانم ..

جاده ای که رفته ام را بر نخواهم گشت.. حتی اگر آن سوترش تو ایستاده باشی.

این روزها فقط می روم که رفته باشم... رونده بودن را دوست دارم.. جاری بودن را..

که اگر یکجا بمانی می گندی.. می گندانندت .. می میری .. و من عجیب بیزارم از

درجا مردن..

شاد .. موفق و سربلند می خواهمتان.

سایه ای از همین حوالی 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 13:51 توسط سایه |


 

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

 

پی نوشت:

با دعای خیرتون یاد ما هم باشید سر سفره های هفت سین.

روزگاری که رفت چه تلخ چه شیرین اما به سرعت باد رفت که رفت..

به روزهایی که می آیند دلبسته ام ... طعم شیرین ثانیه ها را می توانم نم نمک مزه کنم...

مکدر نیستم از هیچکس و دلم می خواست کدورت من به قلب کسی نقب نزده باشد.. اما نشد که نشد

همه سعی ام را کرده ام که قهر رخت آشتی بپوشد اما نشد که نشد..

مهم نتیجه نبود .. مهم سعی من بود که صدای شکستن غرورم را می داد..

با اینهمه آخر سال که رسیده است با همه غم ها و شادی هایش حس میکنم کوله بارم از هرچه بدی

خالیست ... حس میکنم بهتر از پارسال بوده ام ... هرچند کم هرچند اندک ..

چیزی درون من جوان می شود حتی با این یک تار موی سفید که  لابه لای موهایم رجز خوانی می کند.

سالی سرشار از موفقیت شادی و بهروزی برای همه آرزومندم ..

سایه ای از همین حوالی

 

شاملو نوشت:

احــمد شــاملو

 

دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 13:5 توسط سایه |


 

دوست دارم وقتی که چشماتو می بندی با من به دردای این دنیا می خندی

آروم می شم بگی از غم هم دل کندی

 بیا به هم بگیم دوستت دارم.

 

بهار نوشت :

همیشه می شه دوست داشت.. گاهی پدر و مادر رو گاهی خواهر و برادر گاهی دوستان.. گاهی یک

نفر رو.. گاهی حتی مردمی که نمی شناسی اما قرابت خاصی هست میان شما... گاهی نویسنده ای

شاید فرسخ ها دورتر گاهی نقاشی گاهی بازیگری خواننده ای ..

 اصلا مهم نیست که کی و کجا و چه کسی مهم لفظ دوست داشتنه که به آدم حس زنده بودن می ده ..

من عاشق حس غریب دوست داشتنم ..

هرچند حال و هوای بهار موجد این حس گذرا باشه..

به هرحال حالم خوبه و از رفتگر در خونه تا مردم هیجان زده تو خیابون همه و همه رو دوست دارم..

کاش همیشه عید بود.... کاش حتی اگر گرانی هست باز لبخندی هرچند کوتاه روی لبهای مردم ماندگار

بود.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 12:6 توسط سایه |


 

 

تو مثل لاله پيش از طلوع دامنه ها

كه سر به صخره گذارد

غريبي و پاكي

تو را ز وحشت طوفان به سينه مي فشرم

عجب سعادت غمناكي!!!

عجب سعادت غمناكي...

شاعر منوچهر آتشي/

 

پي نوشت:

حالم خوب است.. و هيچ ربطي به عكس بالا ندارم .. مفهومي بودنش را دوست داشتم كه

 آمد بالا نشين اين مطلب شد. 

دل نوشت:

مثل يك غنچه كه در فكر شكفتن است... دارم جوانه مي زنم.. سبز مي شوم همين روزها  

 بعد از خيلي سال دلم باز بچه شده.. ذوق مي كند از آمدن عيد..

 نيمه اي هستم گمشده نيمي خود اين روزهايم و نيمي بچگي هاي پر شررم.

  

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 9:45 توسط سایه |


 

دواي درد مرا هيچكس نمي فهمد

فقط بگو به طبيبان دعا كنند مرا.....

 

پی نوشت:

عجيب غريب شدن را مي شود در من معنا كرد...

خودم هم نمي دانم دارم چی می شوم!!!!

توي درونم ديگي جوشان درست شده باشد انگار ...

يكهو فوران مي كنم..

يكهو همه خودخوريهاي اين چند ساله ام را مي ريزم توي صورتم..

مي شوم مريخي.. سرخ و دانه دانه!!!!!

مريخي بودن هم عالمي دارد..

 

دنيا را بغل گرفتيم

گفتند: امن است

هيچ كاري با ما ندارد.

خوابمان برد، بيدار شديم، ديديم

آبستن تمام دردهايش شده ايم...

« حسين پناهي »

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390 13:20 توسط سایه |


 

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

چقدر خوب که می باری .. که اگر این روزها چشمه ی اشکم بدجوری خشکی زده با تو لطیف

 می شوم .. چقدر خوب که سی و سه پل هنوز نریخته و می توانی تمام مسیرش را آرام آرام در کنار

مردمی که به هر سو می دوند قدم برداری و ابلهانه لبخند بزنی به خودت که مثل موش آب کشیده

شده ای که بی بروبرگرد حتما سرما خواهی خورد...

چقدر دلم لک زده بود برای قدم زدن های طولانی آن هم زیر باران... خودم باشم و خودم..

از این بهتر هم میشد مگر..

هندزفری را می گذاری توی  یک گوشت .. یک طرف صدای باران یک طرف خواننده ای که مهم نیست

چه می خواند مهم هپروطی کردن صحنه است .... مهم این است که تو غرق شوی توی خودت ...

 گاهی به گذشته برگردی گاهی به آینده..

جالب اینکه وقتی می روی توی عمیق ترین قسمت تنهایی ات به همه غم هایی که می توانست

 فیل را از پا بیاندازد می خندی .. می خندی به خودت به خاطر کشف راز سرخوش بودنت.. اصلا تو

همیشه آدم سرخوشی بوده ای .. حالا مهم نیست که مازیار فلاحی دارد نبش قبر می کند و زورکی

 صدای زار زدن در می آورد .. هیچ چیز نمی تواند سرخوشی یک قدم زدن طولانی آن هم زیر باران که

دیگر لطیف نیست و بی رحمانه می زند توی صورتت را از بین ببرد.. سیلی خوردن با طعم باران !!!

مهم نیست که دیگران دارند می دوند... می دوند چون می ترسند .. می ترسند  دیر برسند ..

 می ترسند  خیس شوند.. می ترسند سرما بخورند... می ترسند بمیرند.. مهم نیست که

 از زیر چترهای وسیعشان دارند نگاه عاقل اندر سفیه میکنند به تو

وقتی چیزی نداری که بترسی پس  آهسته تر آهسته تر برو ... قدم مورچه ای مگر بازی نکرده ای توی

 بچگی هات ... آه اگر کمی روحم را نکشته بودم .. آنوقت مثل بچگی هام می پریدم توی یک چاله آب و

 دیوانه وار جیغ می زنم و آنقدر دور خودم می چرخیدم که سرم گیج برود .. مولانا که شاه شکار نکرده

 مولانا هم شاید روحش را مثل همه ما نکشته بوده باشد. رقص سما که می گویند شاید همین چرخ

 زدن و چرخ زدن و چرخ زدن است...

القصه دو روز پشت سرهم باران آمد... من در باران آمدم .. جانم در باران در آمد .. اما بدجوری سر ذوق

 آمدم  و حالا باز باران گرفته ..

حالم از این بهتر نمی شد که باشد.. دوست داشتم میتوانستم همه روزهای بارانی ساعت ها و

 ساعت ها قدم بزنم اما نمی گذارندم..

همین که مجالی پیدا کنم خودم را با لباس هایم برمی دارم و می زنم بیرون ...

 

پی نوشت :داشتم می آمدم اینجا سرکار پشت این کامپیوتر یخ زده .... توی این شهر که انگار مردمش

 را منجمد کرده اند.. منظره درختان باران خورده ... بوی چوب سوخته .. کوه ها با قله های قهوه ای

پررنگ .. آه رنگ رنگ رنگ .. هزار رنگ که زیر غبارها قایم شده بود.. و حالا یکهو جلوه گر شده .. همه

 اینها حولم داد که بنویسم.. که بلند داد بزنم خداجون متشکریم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 12:4 توسط سایه |


 

لنگه های چوبی در حیاطمان

گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

محکمند...

خوش به حالشان که لنگه ی همند 

                                              ( حسین پناهی )

 

پی نوشت : این روزها حال خودم را هم ندارم..

مدام گیج می خورم توی این مدار ممتد که دورتادورم پیچیده شده و بدجوری کلافه ام کرده ..

انگار گربه ای باشم اسیر کلافی سر درگم ..

هرچه دست و پا می زنم بیشتر گم میشوم ..

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390 12:42 توسط سایه |


 

عید همگی مبارک

از دوستایی که بلاگفایی هستند خیلی معذرت می خوام.. خواستم جواب کامنت هاشون رو بدم اما یه

مشکلی تو این بلاگفای قشنگ هست.. امکان نظر گذاشتن فعلا وجود نداره...

موفق شاد و سربلند باشید.

سایه ای از همین حوالی

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390 12:40 توسط سایه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

در سايه سار غربت چشمانم ؛ ابري ترين خاطره را مهمان كردي
بگذار و بگذر ...
انگار، نه انگار ،‌كه دلي را شكسته باشي.! بگذار و ب گـــــــ ذ ر


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391

اسفند 1390
بهمن 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
آذر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
دی 1387



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin